تبلیغات
رویایی آبی




رویایی آبی

برف لحظه ای ایستاد. کنولپ نفسی استراحت کرد و خواست برف ضخیمی را که روی کلاه ولباسانش نشسته بود تکان دهد ولی نتوانست. زیرا گیج وخسته بود و خدا را در پیش چشم می دید. چشمان نورانیش نمایان شده بود و مثل خورشید می درخشید. با لحن آمرانه ای گفت:

-          -عاقبت خوشنود باش. این شکایت و ناله برای پیست؟ تو هیچ نمی توانی بفهمی که همه چیز خوب و درست بوده است؟ و هیچ چیز نمی بایست به شکل دیگری مقدر می بود؟ دلت می خواست مردی موقر یا استادکاری پر کار، بد اخم و محترم بودی؟ زن و بچه میداشتی و شبها در خانه ات مجله می خواندی؟ اگر خانه و زندگی می داشتی باز دلت نمیخواست به جنگل فرار کنی و در میان روباهها و دامهایی که برای پرندگان گذاشته ای بخوابی و مارمولکها را رام کنی؟

کنولوپ باز به راه افتاد. از خستگی به این سو و آن سو می افتاد و چیزی نمی فهمید. حالش خوش بود و به آنچه خدا به او می گفت با حقشناسی سر تکان می داد. خدا گفت:

-          -ببین، من تو را جز به این شکل که هستی نمیخواستم. تو به نام من بیبانگردی کردی و هر بار کمی هوای آزاد و آزادگی در دل شهر زدگان دمیدی. تو به نام من مسخره کردی و مسخره شدی. من بودم که در تو مسخره می شدم یا محبوب بود. تو فرزند منی، برادر منی. جزئی از منی. هیچ لذتی نچشیدی و رنجی نبردی مگر آنکه من در آن با تو شریک بوده باشم.

کنولوپ سرش را به سنگینی تکان داد و گفت:

-         - درست است. درست. در واقع این را همیشه میدانستم.

در برف دراز شد و آرام گرفت. اعضای خسته اش سبک شد. در چشمان شعله ورش خنده بود. وقتی پلکهایش را بست تا اندکی بیاساید صدای خدا را شنید که هنوز حرف میزد و در چشمان روشنش خیره شده بود.

-          -خوب، دیگر شکایتی نداری؟ و کنولوپ شرمنده خندید و گفت:

-          -نه دیگر هیچ

-          -همه چیز خوبست؟ همانطور که می بایست بود؟

-        -  آری، همه چیز همانطور است که می بایست بود.

صدای خدا آرامتر شد و گاهی آهنگ صدای مادرش را داشت، گاه لحن صدای هانریت را به خود می گرفت و زمانی نیز صدای ملایم، لطیف و مهربان لیزابت را به یاد می آورد. وقتی کنولوپ چشمانش را دوباره باز کرد، خورشید می درخشید و چنان او را خیره کرد و پلکهایش فرو افتاد. حس کرد که برفی سنگین روی دستهایش نشسته. خواست آنرا بروبد ولی نیروی خواب در او از هر نیرویی قوی تر شده بود.

 

داستان دوست من- هرمان هسه


پی نوشت: این داستان به شما هم این حسو داد که تقدیر و سرنوشت به شکل غیرقابل باوری درسته؟

قبلا سرنوشت برام یه انتخاب تازه بود. یعنی فکر می کردم که تصمیمات کوتاه مدت و بلند مدت منه که سرنوشت رو بوجود میاره. اما گاهی اوقات هست که هر قدرم میخوای از چیزی دور بشی ، یه جایی، یه وقتی، یه طوری دوباره وارد زندگیت میشه! خیلی اتفاقات هست که باعث شده فک کنم که این داستان هم مثل هزاران چیز دیگه یه چیز کاملا نسبیه


نوشته شده در 1391/02/20 ساعت 16:57 توسط هلن نظرات |

جمعه صبح بود فک کنم. شایدم پنجشنبه بود. به هر حال ناراحت بودم و عصبانی. دوباره موجودی به نام استاد راهنما روی اعصابم پیاده روی کرده بود و موضوع جدید بهم داده بود. عصبانی بودم که با وجود اینهمه برنامه ریزی من بازم کارام درست پیش نمیرفت. داشتم مقاله میخوندم. خسته بودم.
گوشیم صدا خورد. اس ام اس بود. حوصله کسیو نداشتم ولی گفتم شاید کسی کار مهمی داره!
یکی از دوستان بود. برام نوشته بود: "سلام. نکته های روز 1-شنونده باید عاقل باشد 2- نتیجه حسد سخن چینی است به حرف حسودها گوش نکنید. این هفته ناراحت و سرسنگین بود؟!! همیشه شنونده باید عاقل باشد. امیدورام منظورم را فهمیده باشی."
اصلا نفهمیدم چی گفته. دوباره خوندم. بازم نفهمیدم. شروع کردم به خندیدن! به عقل طرف شک کردم اصلا! منظورش بود که من حسودم؟ یا کسی به من حسودی میکنه؟ یا کسی به اون حسودی میکنه و اومده پیش من سخن چینی کرده؟ هرکاری کردم منظورشو نفهمیدم.
براش نوشتم " متاسفانه اصلا متوجه منظورتون نشدم"
جواب نداد. منم ازش گذشتم و فراموشش کردم.
چند روز قبل سر کلاس دیدمش. یاد اون پیامش افتادم. بعد از کلاس رفتم بهش گفتم خانوم فلانی منظورتون از اون پیامک چی بود؟
زل زد به چشمام طوری که اصلا انتظار نداشته باشه همچین حرفی بزنم
گفتم من این ترم اصلا وقت نداشتم بخوام هیچ کاری انجام بدم. از آذر ماه همش آزمایشگاه هستم و متاسفانه اصلا متوجه منظورتون نشدم
براتون نوشتم که منظورتون رو نفهمیدم اما شما جواب ندادید
گفت نه چیزی نبود
گفتم مگه میشه چیزی نباشه؟ حرفاتون خیلی عجیب بود برام.
گفت بعدا برات می نویسم!
گفتم در هر صورت من مکالمه رو در رو ترجیح میدم تا اگه سوتفاهمی براتون پیش اومده رفعش کنم
گفتش نه برات می نویسم
گفتم باشه از نظر من مشکلی نیست

الان دو روز از اون روز گذشته ولی هنوز چیزی نگفته!

پی نوشت: آدمایی مثل اون خانوم هیچوقت برام ارزش نداشتن. نمیدونم چرا ولی رفتارش برام هیچ توجیه منطقی نداره. فقط این روزا که مرتب داره میگذره و هر روز داره به موعد رفتنم پیش خدا نزدیکتر میشه به رفتار آدما خیلی خیلی حساس شدم! دلم نمیخواد کسی از من کدورتی به دل داشته باشه ولی مرتب دارم گند میزنم. به شدت زود رنج شدم . دارم سعی میکنم عادی رفتار کنم اما نمیتونم!!
پی نوشت 2: یک جائی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند نه اینکه تیغ بردارد و رگش را بزند ، قید احساسش را میزند !!!!

هرکسی که اینجا رو میخونه لطفا منو ببخشه، تمام بدیهامو، بچگیامو، بداخلاقیامو ببخشه و برام دعا کنه


نوشته شده در 1391/02/18 ساعت 19:37 توسط هلن نظرات |

تو خونمون یه کاکتوس دارم که چند سالی میشه کاشتمش. اولش فقط یه تیکه کوچیک بود ولی رشد کرد. دوسش دارم ولی بهش رسیدگی نمی کنم. هرچی که بزرگ شده همش از تلاش و زحمت خودش بوده! تا حالا سه بار گل داده. اونقدری بزرگ شده که باید یه چوبی چیزی بهش وصل کنم تا صاف وایسه. همیشه میوفته روی گلای دیگه (و بخاطر همین مامانم همیشه ازش ناراضیه و دنبال دلیلی میگرده که از دستش راحت بشه!). زمستون که میشه قشنگ تر از همیشه به نظر میاد ولی وقتی برف یه خورده زیاد بشه میشکنه ولی همین که اوضاع مساعد بشه شروع میکنه به قد کشیدن! منم هر دفعه که میبینمش به خودم قول میدم در اولین فرصت برم و بهش رسیدگی کنم!!!

اینجا یه گلدون دارم. البته قبلا توش یه گل قشنگ بود. یعنی پاییز قبل گل قشنگی داشت! بعد شبای زمستون سرد اینجا یادم میرفت بیارمش داخل. خلاصه اینکه گل عزیز بیرون موند و یخ زد. منم که دیدم یخ زده تمام زمستون رو گذاشتم توی تراس بمونه! اوایل بهار دوباره شروع کرد به جوونه زدن.مثل اینکه ریشه هاش از گزند سرما سالم مونده بود! اما من باز یادم رفت بهش آب بدم و دوباره خشک شد و این بار از ته خشک شد!!
خلاصه اینکه من عذاب وجدان گرفتم و چند هفته است که مرتب بهش آب میدم و حواسم به آب و غذا و نورش هست. الان توی گلدون سبز شده با گیاهانی که اسمشونو بلد نیستم. البته فک کنم علف باشن، ولی بازم دوسشون دارم. یعنی میتونم بگم توی زندگیم هیچ علفی نبوده که اینقد دوسش داشتم! هیچی دیگه.خواستم بگم دارم اینجا علف پرورش میدم!!


نکته اصلی: همه چیز توی دنیا به توجه نیاز داره تا بتونه رشد کنه. از علف شروع کن تا به آدم برسی....


پی نوشت: فک کن من 3 بار تا حالا پروپوزال نوشتم و استاد محترم هر سه دفعه هم برداشته موضوعمو عوض کرده! بعد تا حرف هم بهش میزنم بهم میگه چقد هولی! استرس نداشته باش!
بهم میگه رفتی مکه دعا کن تا خودت آرامش داشته باشی! واسه منم دعا کن واسه پول!!


نوشته شده در 1391/02/16 ساعت 16:54 توسط هلن نظرات |

میگم: من یه آدم منطقی هستم
میگه : نه نیستی.
میگم: هستم
میگه: هر وقت روی یه چیزی خیلی پافشاری میکنی یعنی داری انکارش میکنی. هر وقت میگی یه چیز برات مهم نیست یعنی خیلی برات مهمه. خیلی احساساتی هستی ولی همش میگی منطق... منطق. نه. تو اصلا کارات منطقی نیست. فقط یاد گرفتی روی عملکرد احساسیت سرپوش منطق بذاری و اینجوری خودتو گول بزنی

نوشته شده در 1391/02/14 ساعت 20:15 توسط هلن نظرات |

نمیدونم اسمش تفاوت دیدگاهه یا چیز دیگه. هرچی هست منو گیج کرده

توی دانشگاه: هر قدرم بلد باشی اونقدر ازت میپرسه تا کم بیاری و به این جمله برسی که جوابشو نمیدونم! اصلا هم مهم نیست موضوع چی باشه. مهم اینه که یکی هست که همیشه حاضره بهت بفهمونه تمام اطلاعات تو ذره ای بیش نیست

خارج دانشگاه: ازم میپرسه که معدل الفی؟ میگم: نع       میگه: شوخی میکنی!
دوران کارشناسی چی.معدل الف بودی؟  میگم: نع        میگه: دیگه واقعا شوخی میکنی!!!!!!!           من:



به شخصه نظر اول رو خیلی بیشتر قبول دارم

نوشته شده در 1391/02/9 ساعت 19:49 توسط هلن نظرات |

دیروز پدر زنگ زد. بعد از کلی حرف میگه مامان میپرسه از وقتی رفتی هندونه خوردی؟
میگم: نه
میگه: چرا؟
میگم: یه هندونه بخرم کی بخوره؟ من که روزا خونه نیستم.میمونه خراب میشه. بعدشم حوصله ندارم. سنگینه. چطوری بیارمش؟ بعدشم من اینجا اینقد کار دارم که به هنونه خوردن فکر هم نمیکنم!! (تجربه ثابت کرده کسی که بخواد بهونه بیاره بالاخره یه دلیلی پیدا میکنه!)
پدر عادت کرده اگه کوچکترین گله ای از حمل و نقل کنم بهم بگه مگه بهت نگفتم با خودت ماشین ببر؟ خودت قبول نکردی!!! و از این حرفا که نتیجه آخرشم اینه که تقصیر خودته
داشتیم خداحافظی میکردیم که شنیدم مادر میگه دنیا رو هندونه برداشت و اونوقت هنوز نخورده!!


دو دقیقه بعد دوباره پدر زنگ زده و نصیحت میکنه. بعد هم مادر گوشیو گرفت و با صدایی که مخصوص این مواقعه میگه یه چیزی بخور! من اینو میخرم و اونو میخرم و تو اونجا هیچکدومشونو نخوردی!!!

آخه من چیکار کنم؟؟؟

نه. اصلا مگه الان فصل هندونه ست؟ بعدشم خوب نخورم آسمون به زمین میاد یا زمین میره آسمونه!!! اصلا نمیدونم چی به چیه. اینم شده برام یه معضل از نوع مسخره. چیزی که فکرمو مشغول میکنه.
فک کنم از این به بعد باید دروغ بگم. اینطوری هم اونا راحت ترن و هم فکر من!



پی نوشت: از خودم میپرسم واقعا چرا باید اینطوری باشه!برای دومین بار متوالی یه چیز مهمو گم کردم! دوستم میگه اگه پس قردا بیای بهم بگی بچه مو هم گم کردم من باور میکنم!
- چپ و راست همه ازم میپرسن چته؟!! در صورتیکه خودمم نمیدونم. تلخی حقیقت داره گلومو میسوزونه!!
- واقعا با این ارزش علم و دانش نمیدونم باید چیکار کنم!! چندین ماهه که دنبال یه قطعه آزمایشگاهی بودم! بعد از کلی گشتن و به در بسته خوردن که ما این قطعه رو داریم ولی توی ایران رابط نداریم که بتونیم بفرستیم و از این مسخره بازیها! یه شرکت توی تهران پیدا کردم که قطعه رو داره ولی با سه برابر قیمت اصلی! فک کن قیمت اصلیش 450 دلاره اما ما داریم به 1/5 میلیون میخریمش!!
- شنبه هفته ای که گذشت خوب نبود و بدتر از اون من هم خوب نبودم. دوستم بهم میگفت تا پنجشنبه من باید باهات چیکار کنم!!
راست میگفت. این هفته به طرز وحشتناکی طوفانی بودم!!

اگه هنوز قانع نشدید من حالم خوب نیست فقط برید توی گوگل Congenital Malformation رو سرچ کنید. موضوع سمینار این هفته منه! اونوقت قشنگ حالمو درک میکنید!!
امیدوارم این هفته بهتر باشه. برای شروعش فردا میرم کوه.



نوشته شده در 1391/02/7 ساعت 14:24 توسط هلن نظرات |

دلم میخواد یکی بهم بگه بگیر بخواب.وقتی بیدار شدی همه چیز تموم شده...!

نوشته شده در 1391/02/5 ساعت 21:01 توسط هلن نظرات |

میگه: وااااااااااااااااااااای. موهاتو چیکار کردی؟ چقدر خوب شده. چطوری صافشون کردی؟
میگم: کار خاصی نکردم. فقط موهامو شونه کردم
نوشته شده در 1391/02/3 ساعت 20:49 توسط هلن نظرات |

اشتباهی که خیلیا میکنن اینه که فکر میکنن زنای فمنیست (نه به معنی خاصش!) از جنسیت خودشون راضی نیستن و دارن تلاش میکنن که مرد باشن و مردانه رفتار کنن
اما به نظر من اکثر زنان، زنانگی خودشون رو دوست دارن و فقط میخوان تمام جامعه قبل از اینکه به عنوان یک زن بهشون نگاه کنه اونا رو به عنوان یک آدم با حقوق کاملا تعریف شده بین المللی حساب کنه
وگرنه زن بودن خیلی هیجان انگیز تر از مرد بودنه!
یه استادی دارم که خیلی باحاله. رشته تخصصی اش آناتومیه! تز دکتراش هم در مورد سیستم تولید مثلی بوده! چند وقت پیش داشت در مودر تفاوت های مرد و زن صحبت میکرد. من اینجور بحثا رو با اینجور آدما دوست ندارم. یعنی به نظرم جو مناسب نبود. بعد اخم کرده بودم. بهم گفت خانوم فلانی به نظر شما مرد و زن فرق دارن؟ بعد اصلا فرصت نداد من دهنمو باز کنم که جوابشو بدم. خودش گفت به نظر من که فرق ندارن. موقع تولد هر دوتاشون غدد پستانی و آلت تناسلی رو دارن!!!
گفتم استاد شما داری از نظر بیولوژیکی نگاه میکنین
گفت وایسا من اول این مساله رو حل کنم بعدا بریم سر حرف شما
گفتم آخه هیچ کس تا اینجای قضیه مشکلی نداره. هیچ کدوم از ما (حداقل نود درصدمون) با بعد زیستی قضیه مشکلی نداریم که شما برگشتی به زمان تولد! منظور از تفاوت جنبه حقوقی و اجنماعی و انسانیه که اونم نیاز به بحث جامعه شناسی و دینی داره!
دیدم شروع کرد به خندیدن!
اول فک کردم داره حرفامو مسخره میکنه.
بعد گفتش که درست میگی ولی اونجا دیگه جزو تخصص من نمیشه

نوشته شده در 1391/02/2 ساعت 18:15 توسط هلن نظرات |

گاهی وقتا هم هست که به یه  عکس نگاه میکنی و باهاش حرف میزنی
به عکس میگی: من دوست داشتم...
میخوای بازم حرف بزنی اما هیچ حرفی توی قلب و مغزت نیست
بازم تکرار میکنی: من دوست داشتم...
من دوست داشتم...
و واقعا هیچ حرف دیگه ای نداری که با اون عکس بگی
.
.
.
شاید هیچ حرفی نباشه اما همینکه فعل جمله ت دیگه مضارع نیست و فقط یه جمله به زمان ماضی وجودتو پر کرده نشون میده حالت بهتره!

نوشته شده در 1391/01/30 ساعت 06:36 توسط هلن نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak